ماهی

ماهیمون هی می خواست یه چیزی بهم بگه
تا دهنشو باز می کرد آب می رفت تو دهنش
نمی تونست بگه...
دست کردم تو آکواریم درش آوردم
شروع کرد از خوش حالی بالا وپایین پریدن
دلم نیومد بندازمش اون تو...
اونقدر بالا وپایین پرید که خسته شد وخوابید
دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب
ولی الان چند ساعته بیدار نشده...
یعنی فکر کنم بیدار شده
دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب
این داستان بعضی از آدم هایی هست که کنارمونند دوستشون داریم،
دوسمون دارند ولی مارو نمی فهمند
فقط تو دنیای خودشون
دارند بهترین رفتار را با ما می کنند.
نوشته شده توسط yare78 در یکشنبه 25 اسفند 1392 |
ارسال نظر(0)