بی دریغ باش مثل باران.....

حرف هایی ازجنس باران

ماهی

ماهیمون هی می خواست یه چیزی بهم بگه

تا دهنشو باز می کرد آب می رفت تو دهنش

نمی تونست بگه...

دست کردم تو آکواریم درش آوردم

شروع کرد از خوش حالی بالا وپایین پریدن

دلم نیومد بندازمش اون تو...

اونقدر بالا وپایین پرید که خسته شد وخوابید

دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب

ولی الان چند ساعته بیدار نشده...

یعنی  فکر کنم بیدار شده

دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب

این داستان بعضی از آدم هایی هست که کنارمونند دوستشون داریم،

دوسمون دارند ولی مارو نمی فهمند

فقط تو دنیای خودشون

دارند  بهترین رفتار را با ما می کنند.

 



Weblog Themes By Pichak

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟