بی دریغ باش مثل باران.....

حرف هایی ازجنس باران

زندگی

توی زندگی حقایقی هست که..

میشه فهمید..ولی نمیشه فهموند...


خاطر

سلامتی کسانی که تو خاطرمون ابدی هستن..

اما تو خاطرشون عددی نیستیم...


مترسک

چه زیبا گفت مترسک:

وقتی که نمی شود رفت،

همین یک پا هم اضافیست...


لبخند

زندگی کن و لبخند بزن..

به خاطر آنهایی که

با لبخندت زندگی می کنند...


ولادت حضرت مهدی(عج)


بارالها

خداوندا،دقیق یادم نیست آخرین بار

کی خودم را پیدا کردم؛

اما خوب یادم هست؛

هرگاه که گم شدم،

دستم در دست تو نبود...


سلامی گرم خدمت شما دوستان عزیز

سلام به قاصدک های خبر رسان که محکوم به خبرند

وسلام به شقایقهایی که محکوم به عشقند

و سلام به تو که محکوم به دوست داشتنی . . .

سلام دوستان من دوباره برگشتم....


خداحافظی موقت.....

با سلام خدمت دوستان عزیز

همان طور که خودتون می دونید امتحان ها داره شروع میشه

و من باید برم درس هایم رو بخونم تا بهترین نتیجه رو که می خواهم بدست بیارم

و مجبورم یه مدت در خدمت شما دوستان عزیز نباشم

از شما دوستان عزیز یک خواهش کوچولو دارم

خواهش من اینه که واسم خیلی دعا کنید

آخه امسال قراره من انتخاب رشته کنم و یکم سردرگم هستم

به هر حال دفعه بعد که وبلاگم رو به روز می کنم

21 خرداد می باشد

ببخشید که سرتون رو به درد آوردم

 


پدرم

صدای ناز می آید.

صدای کودک پرواز می آید.

صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.

معلم در کلاس درس حاضر شد.

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا.

همه بر پا،چه بر پایی شده بر پا.

معلم نشعتی دارد، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد.

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها بر جا.

معلم گفت:فرزندم بفرما جان من بنشین، چه درسی، فارسی داریم؟

کتاب فارسی بردار؛ آب و آب را دیگر نمی خوانیم.

بزن یک صفحه از این زندگانی را.

ورق ها یک به یک رو شد.

معلم گفت فرزندم ببین بابا؛ بخوان بابا؛ بدان بابا؛

عزیزم این یکی بابا؛ پسر جان آن یکی بابا؛ همه صفحه پر از بابا؛

ندارد فرق این بابا و آن بابا؛

بگو آب و بگو بابا؛ بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی "با" می شود با "با"

اگر نصفش کنی "با" می شود با "با"

تمام بچه ها ساکت،نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه،

یکی از بچه های کوچه بن بست، که میزش جای آخر هست، و همچو نی فقط نا داشت؛ به قلبش یک معما داشت؛

سوال از درس بابا داشت.

نگاهش سوخته از درد، لبانش زرد، ندارد گویا همدرد.

به انگشت اشاره او، سوال از درس بابا داشت.

سوال از درس بابای زمان دارد. تو گویی درس هایی بر زبان دارد.

صدای کودک اندیشه می آید. صدای بیستون،فرهاد یا شیرین،صدای تیشه می آید.

صدای شیر ها از بیشه می آید.

معلم گفت فرزندم سؤالت چیست؟

بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟

معلم گفت آری جان من بابا همان باباست.

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد.

معلم گفت فرزندم بیا اینجا، چرا اشکت روان گشته؟

پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم.

معلم گفت فرزندم، چرا جانم، مگر این درس سنگین است؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است.

دو تا بابا، یکی بابا؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من نالان و غمگین است؟ ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای آرش میوه از یازار می گیرد؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟

ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد؟

چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روز می پوسد؟

چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است؟

ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است؟

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من با زندگی قهر است؟

معلم سورتش زرد و لبانش خشک گردیدیند.

به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست.

چو گوهر روی دفتر ریخت.

معلم روی دفتر عشق را می ریخت.

و یک "بابا" ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش.

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر؛ یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست.

پاک کن را بگیرید ای عزیزانم،

یکی را پاک کردند و معلم گفت جای آن یکی بابا، خدا را در ورق بنویس...

و خواند آن روز، "خدا بابا"

تمام بچه ها گفتند، "خدا بابا"


داستان کوتاه

 

دوستی می گفت:

خیلی سال ها پیش که دانشجو بودیمبعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند

تعدادی هم برای محکم کاری دوبار این کار را انجام می دادند ابتدا و انتهای کلاس که مجبور باشی

تمام ساعت سر کلاس بنشینی

هم رشته ای داشتیم که شیفته یکی از دختران هم دوره اش بود

هر وقت این خانم سر کلاس حاضربودحتی اگر نصف کلاس غائب بودند جناب

مجنون می گفت:استاد همه حاضرند! و اگر غائب کلاس این خانم بود و بس می گفت:

استاد امروز همه غائب اند،هیچ کس نیامده!

در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و در دورا دور می شنیدم که بسیار

خوب و خوش هستند

امروز خبر دارشدم که آگهی ترحیم با نو را با  این مضمون چاپ کرده است:

"هیچ کس زنده نیست...همه مردند"


Weblog Themes By Pichak

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 21 صفحه بعد

نويسندگان

لینک های مفید

درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 74
بازدید دیروز : 235
بازدید هفته : 1745
بازدید ماه : 2291
بازدید کل : 40715
تعداد مطالب : 202
تعداد نظرات : 520
تعداد آنلاین : 1

دریافت کد موزیک آنلاین

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس