بی دریغ باش مثل باران.....

حرف هایی ازجنس باران

حکمت زندگی

داستان کوتاه وعبرت آموز

 

روزی استادی در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت:


«استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »


استاد از نوجوان خواست وارد آب بشود.


نوجوان این کار را کرد.


استاد با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت،


طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.


استاد نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.


او که از کار استاد عصبانی شده بود، با اعتراض گفت:


 « استاد ! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »


استاد دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:


«فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.


هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!»



Weblog Themes By Pichak

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران